مرگ از رگ گردن نزدیکتره به من به ما
-
تاریخ: 1395/7/23 ساعت: 8:00
امشب خیلی دلتنگ بودم خیلی زیاد ...شعر خوندم ...ترانه های عاشقانمو گوش کردم ... گریه کردم...گریه کردم .ٔ.. خیلی خیلی تنهام ... امید داشتم مامانم بیاد بغلش کنم تا خوابم ببره ...ولی نیومد ...انگار بعد از مامانم آب خوش از گلوی من پایین نمیره ...خیلی میترسم مامانمو از دست بدهم ... تنها داراییمه ....دستاش...
پست
-
تاریخ: 1395/7/23 ساعت: 7:59
خیلی دلم گرفت من مدت ها آدمایی را دوست پنداشته بودم که بودن و نبودنم فرقی نداشت براشون حتی یه اس ام اسم از هیچکدوم نگرفتم که خوبی؟؟ طفلکی من که اسم چه آدمای پست و بی معرفتی را دوست گذاشته بودم به چه آدمای بی شرفی خوبی میکردم و چه قدر تو اشتباه بودم کاش میتونستم دیگه این اشتباهمو تکرار نکنم
پرسه
-
تاریخ: 1395/7/21 ساعت: 3:21
نمیدونم زندگیه هممون یه جورایی انگار طلسم شده فقط به یه اتفاق خوب و کوچیک نیاز داریم تا از زندگی ملالت بار و عصبی کننده خلاص بشیم ولی نیست اون اتفاق کوچیک لعنتی خوب نمی افته انگار زندگی یا روی بلا و مصیبت نشونمون میده یا روی گیر افتادگی و روزمرگی ... پس اونایی که موفقن و زندگی خوبی دارن چیکار کردن م...
مواظب خودمم چون دوسش دارم
-
تاریخ: 1395/7/18 ساعت: 11:22
صبر این طلای ناب ،این گنج نایاب ،این قصر باشکوه ... بار دیگر به کمکم اومد ...امروز در حالی که تو این خونه بین این آدما تو شرایطی که مخم دیگه داشت می پکید سکوت کردم ...گفتم صبر داشته باش ...اگه بهت بی احترامی کردن اگه چون خودشون آرامش نداشتن خاستن آرامش تورو بهم بزنن اگه اونا مثل انسان برخورد نکردن ت...
آرزو
-
تاریخ: 1395/7/18 ساعت: 11:22
بعضی اوقاتم اینجوری میشم یه دفعه یه آرزو پیدا میکنم که جز اون نمیتونم به چیز دیگه ای فکر کنم یا راجب به چیز دیگه ای حرف بزنم خالیه خالی میشم از هرچیزی جز اون آرزو ...الانم همونطورم ...تنها آرژوم شده زبان انگلیسی هرجور شده امسال تا آخر نودوپنج باید آیلتسم را بگیرم ...هرجور شده انجامش میدهم امیدوارم.....
پیشنت
-
تاریخ: 1395/7/18 ساعت: 11:22
بعضی اوقات صبر کردن سخت ترین کار دنیاس ...صبر کردن به بیشعوری یه آدم آشغال خودخواه که از قضا خواهرت هم هست خیلی سخته ... صبر کردن به اینکه ازشون متنفری با تمام وجودت ولی مجبوری تظاهر به صلح کنی و صبر کنی و صبر کنی و صبر کنی ... امیدوارم جوری برم که دیگه هیچ وقت حتی صداشونم نشنوم شبا تو خواب باهاشون ...
قول دوم
-
تاریخ: 1395/7/18 ساعت: 11:22
دیگه تلاشهای خیلی جدی ام شروع شده گفتم که به هیچی غیر از آیلتس نمی تونم فک کنم فردا تا چند ماه دیگه تا وقتی که دانشگاه ام شروع بشه میرم کتابخونه فقط موندم جمعه ها که این پیس آف شتو باید تحمل کنم چیکار کنم به هر حال فقط هدفم مهمه و به غیر از اون همه چی برام خسته کننده اس من مطمئنم تلاشهام به ثمر میرس...
پشن
-
تاریخ: 1395/7/18 ساعت: 11:21
اتاق تاریکه روی تخت افتادم به پهلو و زانوهامو جمع کرده ام ...چشامو میبندم ...لباشو رو لبام حس میکنم ...دستامو دور گردنش حلقه میکنم ...طولانی نیست ولی لذت بخشه ...من با تمام وجودم این مردو میخام...همه حرفای سنت و دین و شرع و عرفانو بریز دور ...من الان نه عشقشو میخام نه حرفشو نه نگاهشو من الان فقط تنش...