
امروز کلی پست گذاشتم همش دلم میخاد حرف بزنم نه یعنی بنویسم حالم بهتر میشه ... امروز رفتم کلاس زبان خیلی خوب بود من و حنیفا مسن ترینای کلاسیم;-) ;-) بقیه همه بچه دبیرستانین ...پر از شور زندگین ...همش میخندن ...منم خندیدم البته ... یه مریضی سرم مونده از دوران دبیرستان به نام ضایع کردن معلم :-) :-) باید ترکش کنم دیگه به پرستیژ یه دانشجو نمیخوره کسی را مسخره کنه ...منم که با پرستیژژژژ;-) ;-) ;-) ;-) ;-) ... حنیفا هی گفت من تو رو یه جایی دیدم که آخر فهمیدم تو یه مدرسه بودیم ولی اون یه سال بزرگتره ... دلم شیطونی میخاد ...چقد مدرسه که بودیم کرم میریختیم به همه عالم و آدم ...چقد سرزنده بودیم ...البته من پنجاه درصد موارد سرزنده بودم بقیش تو خودم بودم ...مشکلات بهم فشار میاورد یه وقتا ...اونوقت دیگه ب...
ادامه مطلب