نمیدونم چه جوری با همه ی بدیایی که بهم کرد و خوبیایی که کردم بهش بی حساب میشیم...مهمم نیست شاید...با شناختی که ازش دارم میدونم اینقدر پست و بی ارزشه که یه هفته دیگه میاد صاف تو چشام نگاه میکنه ...کاش میتونستم آدم بکشم ...کاش میتونستم یه جوری دل و روده اشو بریزم بیرون ...یا نه حداقل یه جوری بهش بفهمونم که چقد عذابم داده تا الان ...چقد شکنجه ام کرده ...بی عدالتیه دیگه ...من دیگه عادت کردم ...کاش میتونستم یه جوری انتقام بگیرم ...ولی نمیتونم ....ولی حتما یه روزی فرصت اش پیش میاد ...گذر پوست به دباغ خونه میافته ...صبر داشته باش...یه روزی بهت میفهمونم که چقد تحقیرم کردی...چقد عقده هاتو سرم خالی کردی ...ولی اصن فهموندن اینکه یه آدم روانی داره عذابت میده بهش چه فایده ای داره ...هیچی ...مثه زندگیمون ...هیچی ....شاید ...نمیدونم ...من خیلی بد شانسم شاید ....تقدیره سرنوشته...خداس ...کائناته...شیطانه ...نمیدونم ...گناهی کردم ...نمیدونم جواب این علامت سوال بزرگ چیه ....چرا من ....آخر عاقبتم چی میشه نمیدونم...ولی یادت باشه تو بدترین لحظه های زندگیم تو خنجر زدی بهم تو یه لگدم زدی بهم که دیگه بلند نشم ...یادت میمونه اصن ...فک نکنم ...ولی من یادمه ...اولین بار از کی کتک خوردم ...یادم میمونه اولین بار کی جدی جدی دستشو گذاشت بیخ گلوم که خفم کنه ...یادم میمونه کی بود که هر کاری کرد هر تلاشی کرد که منو با دیگران دعوا بندازه ...یادم میمونه کی بود که نقطه ضعف هامو پیدا کرد انگشت گذاشت رو همونا اینقد فشار داره که دیگه زخم بر داشتم ...بفهم زخمیم کردی ...روح و روانممو بهم ریختی بفهم
کاش میفهمیدی...جالب اینجاس که این داستان همچنان ادامه داره ...کاش تموم میشد....
برچسب: بی بی سی,بیتالک,بیمه تامین اجتماعی,
نویسنده: پرنیا کریمی
تاريخ: دوشنبه
8 آذر
1395 ساعت: 23:44