امروز رفتم کلاس زبان خیلی خوب بود من و حنیفا مسن ترینای کلاسیم;-) ;-)
بقیه همه بچه دبیرستانین ...پر از شور زندگین ...همش میخندن ...منم خندیدم البته ...
یه مریضی سرم مونده از دوران دبیرستان به نام ضایع کردن معلم :-) :-) باید ترکش کنم دیگه به پرستیژ یه دانشجو نمیخوره کسی را مسخره کنه ...منم که با پرستیژژژژ;-) ;-) ;-) ;-) ;-) ...
حنیفا هی گفت من تو رو یه جایی دیدم که آخر فهمیدم تو یه مدرسه بودیم ولی اون یه سال بزرگتره ...
دلم شیطونی میخاد ...چقد مدرسه که بودیم کرم میریختیم به همه عالم و آدم ...چقد سرزنده بودیم ...البته من پنجاه درصد موارد سرزنده بودم بقیش تو خودم بودم ...مشکلات بهم فشار میاورد یه وقتا ...اونوقت دیگه با کسی حرف نمیزدم ...ولی با دوستام که میافتادم آتیش میسوزوندیم ...:-) :-) :-)
یادش بخیر ...یاد خنده هامون که میافتم خنده ام میگیره ...داغون بودی ولی میخندیدی ...خوش میگذشت یه جورایی...
شاید یه روزی اومد که منم همه ی روزای بدمو فراموش کردم ...شاید منم دوباره سرزنده شدم ...شادی نعمت بزرگیه ...
برچسب: بخند,بخند مصنوعی,بخندید و برقصید,
نویسنده: پرنیا کریمی