
به مامانم گفتم متاسفم که تو مادرمی ... خیلی هم متاسفم که بین کسایی هستم که یک درصدم به دنیایی که الان توش داریم زندگی میکنیم نزدیک نیستند ...عکس دوستمو تو اینستا نشونش دادم که رفته بود دربند ...میگم ای خدا حوصله ام پوکید تو خونه اونوخ اینا فرت و فرت عکس دانشگاه و بیرون رفتناشونو میزارن ...میگه جوونا الان همشون عقده این ...میگم چرا میگه عقده این خاک بر سر جوونای امروزی برن این ور اون ور بلا سرشون بیارن ... یعنی واقعا تو دلم حسرت خوردم که کاش یکم درک میکرد که اینکه دختر بره بیرون با دوستاش ول گردی و خراب بازی نیست ...کاش میفهمید دخترم حق زندگی داره ..کاش میفهمید خودشم حق زندگی داشته ... هرروزم شده آرزوی رفتن از این جنهم دره ...به خدا یه جوری برم برگشت نداشته باشه ...یه جوری برم که واسه ختمشون...
ادامه مطلب
بعضی اوقاتم اینجوری میشم یه دفعه یه آرزو پیدا میکنم که جز اون نمیتونم به چیز دیگه ای فکر کنم یا راجب به چیز دیگه ای حرف بزنم خالیه خالی میشم از هرچیزی جز اون آرزو ...الانم همونطورم ...تنها آرژوم شده زبان انگلیسی هرجور شده امسال تا آخر نودوپنج باید آیلتسم را بگیرم ...هرجور شده انجامش میدهم امیدوارم... ...
ادامه مطلب