دلم پوسید بابا اینجا هم که عینه قبرستونه...
زندایی میگفت مادر که شانس نداشته باشه دخترم شانس نداره هزاری هم که طی بشه باز دختره عینه مادر ش پیشونی نداره(یعنی شانس نداره)
کاش راست نگفته باشه کاش من مثل مامانم نباشم تنها آرزوم اینه که مثه اون زندگی نکنم ...
این سه چهار روزه اینهمه زحمت کشیدم برای مجلس روضه اش و ارشیا رو نگه داشتم ندا که آخر با قهر گذاشت رفت خونه خودش بعد از ظهری با این حخالم پاشدم رفتم برای جمع کردن خونه اش کمکش کنم گفت نمیخام خودم انجام میدم منم اومدم خونه
مامانم امروز من مریض بودم سه روز مجلسشو گردوندم براش با این وجود که باید ارشیا رو هم نگه میداشتم چون ندا رفته بود برای دکوراسیون کردن خونه اش برگشته میگه الحمد الله دختری هم نیستی که کمک دست آدم باشی ....
دیگه نمیدونم به بیشعوری این آدما چی بگم ...تو مجلس روضه هر کی میخاس بره کلی ازم تشکر میکرد و برام آرزوی خوشبختی کردن دلم به همون دعاها خوشه کاش واقعا خوشبخت بشم دیگه این آدمای ناسپاس بیخود حالمو بد کردن حسابی ...مامان فک میکنه من وظیفمه حالا که چهارسال پیش تومور داشته حالا من کل زندگیمو رها کنم برم برای اون مادری کنم میخاد من خودمو برای اون فدا کنم ندا هم همینو میخاد
به دکوراسیون خونه اش بیشتر از مریضی و خستگی و آشفتگی من اهمیت میده ...کاش منم میتونستم اینجوری باشم ...
ولی مهم نیست من به خودم قول دادم هر اتفاقی بیفته جانزنم و برای آرزو هام تلاش کنم...من قول دادم نباید زیر قولم بزنم ....
رفتم انقلاب کلی کاغذ فلش کارت خریدم باید دایره لغاتم را به ده هزار تا برسونم ...
باید به فکر خودم باشم ...
همش آهنگ سوپر مووی لانا دل ری تو ذهنمه ...
کاش رها شم از همه ی اینها....
برچسب:
نویسنده: پرنیا کریمی