خرید بک لینک
امروز رفتم کلاس بدنسازی ...

یه لحظه تو باشگاه داشتم استراحت میکردم دیدم انگار از خودم قطع شدم انگار دیگه خودمو احساس نمیکردم انگار اون شخص من نبودم ...خیلی پیچیده اس بیانش ولی خیلی حس بدی بود...بعد از تمرینام رفتم تو دستشویی گریه کردم ...نمیدونم انگار دیگه خودمو حس نمیکنم انگار از خودم متنفرم انگار فقط دلم میخاد از خودم جدا شم انگار میخام خودمو بندازم دور ..واقعا از خودم خسته شدم جالب اینجاست که هیچ تلاشی هم برای تغییر خودم نمیکنم یعنی نه راستش تلاشمو میکنم خیلی هم جون میکنم ولی انگار نتیجه نمیده تو زمان کنکور هم یا موقعی که سال سوم بودم و افسرده شده بودم هم همین احساسو داشتم یعنی کتابو میجویدم و خیلی خوب میخوندم ولی همش حس اینو داشتم که هرچی میخونم بیهوده اس چون بازم بقیه بچه ها از من بهتر خواهند بودخیلی حس بدیه که بیشتر تلاش کنی اما همیشه کمتر دریافت کنی...

الان چند روزه اینطوری میشم انگار یه برای یه مدت تمام احساساتم یخ میزنه انگار دیگه هیچی حس نمیکنم نه حس خوشحالی نه ناراحتی نه بی تفاوتی هیچی ...انگار دیگه با خودم و دنیای اطرافم قطع میشم ...

امروز فک کردم چقد زندگیهامون پوچه ...

دیشب از خودم پرسیدم خوب آخرش که چی ...آخر این زندگی آخر این تلاش ...نمیدونم...هیچکس نمیدونه همه فقط تظاهر میکنن که میدونن برای اینکه تحمل اضطراب فنا پذیر بودنو ندارن ...

ولی اگه یه آرزوی درست و حسابی تو زندگیم داشته باشم اینه که خیلی زود بمیرم و وقتی مردم واقعا فنا بشم نه ریخت خدا رو ببینم نه هیچکدوم از چیزایی که تو دینی برامون تعریف کردن واقعا دوست دارم دیگه وقتی نیستم واقعا نباشم ...هم مرگ جسم هم مرگ روح...خیلی جذابه برام ...فریبنده اس نبودن حتی بیشتر از بودن

برچسب: نویسنده: پرنیا کریمی تاريخ: سه شنبه 11 آبان 1395 ساعت: 19:28

صفحه بندی